تبليغاتX
پشفته

پشفته

پشفته های ذهن من

بی دردی

سالها پیش وقتی می شنیدیم فلانی بی درد است ذهنمان می رفت دنبال اینکه لابد وضع مالی اش خیلی خوب است. اصلا واژه بی درد چسبیده بود به مرفه. مرفه بی درد شده بود فحش توی جامعه ای که قرار بود به وضع فقرا و پابرهنگان رسیدگی شود. بی دردها هم لابد کسانی بودند که از حال محرومین بی خبر بودند و سرشان گرم کار خودشان بود و داشتند از زندگی شان لذت می بردند. و این چیز بدی است وقتی قرار بود همه ما شریک غمها و دردهای محرومین باشیم.
حالا که فکر می کنم می بینم این بی دردی فقط به امور مالی محدود نمی شود. وقتی بخشی از جامعه گرفتار درد و غمی است و بخش دیگر بی خیال و با فراغ بال بی آنکه کوششی هرچند کم در جهت رفع این دردها داشته باشد، دارد از زندگی لذت خودش را می برد، لابد می شود به اینها هم گفت بی درد. اگر قضیه مهم باشد آن وقت می شود این بی دردی را هم با خشم به کار برد و بی دردان جدید را ملامت و نکوهش کرد حتی اگر در به وجود آمدن این وضعیت نقشی نداشته باشند.
راستش من نمی توانم درک کنم که چطور در جامعه ما عده ای ناامنی را در زندگی دیگران می بینند، زندان رفتن های ادمهای بیگناه را پیش چشمشان است، نگرانی های خانواده های پرشماری را از سرنوشت فرزندانشان تجربه می کنند و باز هم...
+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 20:58  توسط احمد طالبی  | 

لحظه شادی

توی این چند ماه شیرین ترین لحظات، وقت شنیدن خبر آزادی دوستان بوده. کاش این شیرینی ها مستدام باشه و با تلخی خبر دستگیری دیگری از بین نره.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 2:5  توسط احمد طالبی  | 

قانون بقای دوستان زندانی

فکر کنم رفقای من توی زندان سهمیه دارن و تعدادشون باید ثابت باشه. یعنی هر کی میاد بیرون باید یک نفر را به جاش بگیرن تا یه وقت تعادل حال ما و عدلیه اونا به هم نخوره.
روزی که علیرضا مرادی آزاد می شد، چند ساعت قبلش زهرا پورعزیزی را گرفته بودن و روزی که زهرا پورعزیزی آزاد شد، چند ساعت بعدش وحید عابدینی را گرفتن.
این وسط چند روزی بود که سجاد آزاد شده و جاش خالی مونده بود. این هم که برادرا همت کردن و علی الحساب یاشار را گرفتن تا توی این وانفسای خوشه بندی و هدفمندی و بهینه سازی یه وقت خدای نکرده سلولهاشون حیف و میل نشه که "ان الله لا یحب المسرفین"
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 23:42  توسط احمد طالبی  | 

حسرت گذشته ها

توی سیاست این مملکت گاه حسرت گذشته ها را می خوری. مثلا اینکه در دوره اصلاحات چگونه بود، مثلا اینکه یادش به خیر امام خمینی که چگونه رفتار می کرد، مثلا اینکه می گویند امام علی فلان دستور را به فرماندارش داده، مثلا اینکه رسول الله اداره مدینه اش را بدان گونه سامان داده و...
کاش همیشه حسرت ها در همین حد بود. گاه مجبوری حسرت روزهای بد را هم بخوری. مثلا اینکه حتی در دوران جاهلیت هم در ماه حرام آدم نمی کشته اند...
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 20:11  توسط احمد طالبی  | 

نادانی ها

بعضی چیزها را می بینیم و خیلی چیزها را نه! پشت چهره ها، پشت حرفها و پشت کارهای همه خیلی چیزهاست که نمی بینیم و با این همه سعی می کنیم که تصویرشان کنیم. درست یا غلط چیزهایی را در ذهنمان می آوریم و تصمیم می گیریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 14:48  توسط احمد طالبی  | 

نمی شود

یک چیزهایی را نمی شود با هم جمع کرد. با هم نمی خوانند، یک جا نمی نشینند، سازگار نیستند. هم این و هم آن نمی شود. خودت را نمی توانی گول بزنی، همچنین دیگران را.
گاهی مجبوری بین چیزها یا بین ادمها انتخاب کنی. سخت است ولی چاره ای نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 2:27  توسط احمد طالبی  | 

...

من معمولا خرت و پرتهایی را که می ریزم توی کیفم، زود به زود بیرون نمی آورم. اصلا یادم می رود که توی کیف چه چیزهایی را دارم. باید زمان بگذرد تا وقتی که احساس کنم کیفم زیادی سنگین شده و دیگر جا ندارد. آن وقت است که می نشینم و هرچه که توی کیف هست می ریزم بیرون. یکی یکی شان را نگاه می کنم. یادداشتهایی که دیگر حتی یادم هم نیست که به چه چیزی مربوط می شده، روزنامه ها و نشریاتی که حالا مدتها از تاریخشان گذشته، پرینتهایی که دیگر به کار نمی آیند و...
خلاصه اینکه اغلبشان دیگر به دردم نمی خورند و باید بریزمشان دور. بعضی را که احتمال می دهم لازم شود، می گذارم جایی که گم نشود و البته که احتمالا فراموششان می کنم و البته اندکی از آنها را که همچنان لازم دارم، دوباره به داخل کیف بر می گردانم. کیفم می شود سبکتر و جادارتر.
گاهی احساس می کنم که باید با اطرافیانم هم چنین کنم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 4:27  توسط احمد طالبی  | 

بازیکن ذخیره

به گمانم بازیکن ذخیره بودن باید تجربه سختی باشد. نمی دانم چه حسی دست می دهد به آنها که شوق بازی کردن در دلشان است اما ناچارند از کنار زمین تماشاگر بازی دیگران باشند. اسمشان بازیکن است اما وقت بازی که می شود چیزی بیشتر از یک تماشاچی نیستند.
بازیکن ذخیره اختیاری از خود ندارد، تحقیر می شود و همیشه باید چشمش به فرصت بخشی دیگری باشد. باید سر کار بماند، بارها پیچانده شود، سر کار می ماند و بعد از آن با کلی منت شاید اندک فرصتی بیابد.
به گمان من کسی را که به بازی راه نمی دهند، باید بفهمد که جایی در این میدان ندارد، بهتر است آن را ترک کند و بازی دیگری شروع کند. بازی که خودش سازنده اش باشد وخودش میداندارش.
ذخیره بودن در بازی شرط عزت نفس نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 4:33  توسط احمد طالبی  | 

قیمت هر کس

هر کسی باید بدونه که کجاست و قدر و قیمتش چقدره، باید حد و اندازه خودش را بشناسه، نباید خودش رابیشتر از اون چیزی که هست حساب کنه، نباید جایگاه خودش را گم کنه، نباید بیخودی خودش را لوس کنه، نباید...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 1:29  توسط احمد طالبی  | 

پارادوکس حاکمان

مانده ام توی کار حاکمیت. آدمهایش را جمع نمی کند که اینقدر فرمان جنگ و خونریزی ندهند، مسئولانش دارند از اعدام و کشتار معترضین حرف می زنند، طرفدارانش با شعار مرگ بزرگ شده اند و...
آن وقت یکی که کشته می شود به صرافت می افتند که ثابت کنند اساسا کسی به این نام وجود ندارد، توسط منافقین ترور شده، اشتباهی از روی پل پریده پایین، در یک تصادف عادی مرده، خارجی ها در قتلش دست داشته اند و...
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 23:13  توسط احمد طالبی  | 

عجایب اینجایی

عجیبه!
هیچ رقمه درک نمی کنم که چرا توی جمهوری اسلامی مخالفین اصرار دارن که دانشجوها به بنیانگذار نظام ارادت دارن ولی حاکمین دارن زور میزنن که ثابت کنن اونا از امام خمینی بدشون میاد و عکسش را پاره میکنن.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 2:14  توسط احمد طالبی  | 

دنیا عوض شده

کار دنیا را می بینی؟ بچه که بودیم دائم فیلم و سریال میساختن و پخش میکردن برای ما که یه عده دارن روی دیوارها مینویسن "مرگ بر شاه". اینقدر که فکر میکردیم همه یه دوره ای توی زندگیشون این کار را کردن.
حالا ولی اگه جایی روی دیواری همین را نوشته باشن، میان و به زور پاکش میکنن! انگار که همه چی عوض شده باشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 18:13  توسط احمد طالبی  | 

علوم اجتماعی

نمیدونم علوم اجتماعی چیه! یک چیزایی توی کتابا نوشته، آدما هم یه تعریفایی ازش میدن ولی اینی نمیشه که هست. علوم اجتماعی باید یک چیز دیگه ای باشه جدا از تعریفای روتین. چند وقته به یمن انتخابات و حوادث بعد از اون تازه دارم می فهمم که علوم اجتماعی نصفش زیر زمین بوده.
اول از همه هابرماس و جان کین جاسوس از کار دراومدن. بعد حجاریان که برای خودش تاملات تنهایی کرد معلوم شد وضع جامعه شناسی ایران هم خرابه! توی دانشکده یک و نیم وجبی خودمون هم که نگاه میکنم می بینم  پونزده شونزده نفر همون اول احضار شدن دادگاه به خاطر اغتشاش، ده دوازده نفر حالا احضار شدن لابد به خاطر به خاطر اینکه اغتشاشگر کم آوردن، پنج شش نفر توی این مدت رفتن زندون، یکی را همین دیروز گرفتن! یه عده پرونده کمیته انضباطی براشون درست شده، ممنوع الورود به دانشگاه و خوابگاه هم زیاد داریم و...
فکر کنم باید تعریف علوم اجتماعی را عوض کرد. علمای جهانیش که جاسوسند، دانشجوهاش اغتشاشگر، استاداش هم چه میدونم لابد عامل صهیونیسم و فراماسونری!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 2:10  توسط احمد طالبی  | 

بعید نبود هر کسی به جای او باشد

داستان یک نفر را اینجا نوشته اند. یک نفر بیگناه که تصادفی دستگیر شده و حالا مدتهاست توی زندان است و احتمالا دارند سعی می کنند توی سناریوشان نقشی به او بدهند.
این یک نفر ذهنم را بدجوری مشغول کرده. دانشجوی دانشگاه تهران است یعنی همان دانشگاهی که من دارم توی آن بدون دردسر تحصیل میکنم و البته خیلی بدشانستر از من است. او را اتفاقی گرفتند و بردند ولی من را یک بار اتفاقی گرفتند و می خواستند ببرند که خوش شانس بودم و...
فکر می کنم به اینکه اگر این همه مدت توی زندان ماندن اینچنین افرادی حتی یک ذره هم به خاطر این باشد که کسی این بیرون، توی دانشگاه اسمی نمی برد و اعتراضی نمی کند آیا ما گناهکار نیستیم؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 2:38  توسط احمد طالبی  | 

مجلس شام احمدی نژاد

فردا احمدی نژاد میزبان تعدادی از اساتید است به صرف شام.
با خودم فکر می کنم که آیا ممکن است کسی از اساتید در این مجلس شام، زینبی کند و از زبان مردم عادی و دانشجویان که نه، لااقل در دفاع از نهاد دانشگاه و آزادی همکاران خودشان سخنی بگوید!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 17:58  توسط احمد طالبی  |