بی دردی
راستش من نمی توانم درک کنم که چطور در جامعه ما عده ای ناامنی را در زندگی دیگران می بینند، زندان رفتن های ادمهای بیگناه را پیش چشمشان است، نگرانی های خانواده های پرشماری را از سرنوشت فرزندانشان تجربه می کنند و باز هم...
پشفته های ذهن من
بعضی چیزها را می بینیم و خیلی چیزها را نه! پشت چهره ها، پشت حرفها و پشت کارهای همه خیلی چیزهاست که نمی بینیم و با این همه سعی می کنیم که تصویرشان کنیم. درست یا غلط چیزهایی را در ذهنمان می آوریم و تصمیم می گیریم.
یک چیزهایی را نمی شود با هم جمع کرد. با هم نمی خوانند، یک جا نمی نشینند، سازگار نیستند. هم این و هم آن نمی شود. خودت را نمی توانی گول بزنی، همچنین دیگران را.
گاهی مجبوری بین چیزها یا بین ادمها انتخاب کنی. سخت است ولی چاره ای نیست.
من معمولا خرت و پرتهایی را که می ریزم توی کیفم، زود به زود بیرون نمی آورم. اصلا یادم می رود که توی کیف چه چیزهایی را دارم. باید زمان بگذرد تا وقتی که احساس کنم کیفم زیادی سنگین شده و دیگر جا ندارد. آن وقت است که می نشینم و هرچه که توی کیف هست می ریزم بیرون. یکی یکی شان را نگاه می کنم. یادداشتهایی که دیگر حتی یادم هم نیست که به چه چیزی مربوط می شده، روزنامه ها و نشریاتی که حالا مدتها از تاریخشان گذشته، پرینتهایی که دیگر به کار نمی آیند و...
خلاصه اینکه اغلبشان دیگر به دردم نمی خورند و باید بریزمشان دور. بعضی را که احتمال می دهم لازم شود، می گذارم جایی که گم نشود و البته که احتمالا فراموششان می کنم و البته اندکی از آنها را که همچنان لازم دارم، دوباره به داخل کیف بر می گردانم. کیفم می شود سبکتر و جادارتر.
گاهی احساس می کنم که باید با اطرافیانم هم چنین کنم.
به گمانم بازیکن ذخیره بودن باید تجربه سختی باشد. نمی دانم چه حسی دست می دهد به آنها که شوق بازی کردن در دلشان است اما ناچارند از کنار زمین تماشاگر بازی دیگران باشند. اسمشان بازیکن است اما وقت بازی که می شود چیزی بیشتر از یک تماشاچی نیستند.
بازیکن ذخیره اختیاری از خود ندارد، تحقیر می شود و همیشه باید چشمش به فرصت بخشی دیگری باشد. باید سر کار بماند، بارها پیچانده شود، سر کار می ماند و بعد از آن با کلی منت شاید اندک فرصتی بیابد.
به گمان من کسی را که به بازی راه نمی دهند، باید بفهمد که جایی در این میدان ندارد، بهتر است آن را ترک کند و بازی دیگری شروع کند. بازی که خودش سازنده اش باشد وخودش میداندارش.
ذخیره بودن در بازی شرط عزت نفس نیست.
عجیبه!
هیچ رقمه درک نمی کنم که چرا توی جمهوری اسلامی مخالفین اصرار دارن که دانشجوها به بنیانگذار نظام ارادت دارن ولی حاکمین دارن زور میزنن که ثابت کنن اونا از امام خمینی بدشون میاد و عکسش را پاره میکنن.
کار دنیا را می بینی؟ بچه که بودیم دائم فیلم و سریال میساختن و پخش میکردن برای ما که یه عده دارن روی دیوارها مینویسن "مرگ بر شاه". اینقدر که فکر میکردیم همه یه دوره ای توی زندگیشون این کار را کردن.
حالا ولی اگه جایی روی دیواری همین را نوشته باشن، میان و به زور پاکش میکنن! انگار که همه چی عوض شده باشه.
نمیدونم علوم اجتماعی چیه! یک چیزایی توی کتابا نوشته، آدما هم یه تعریفایی ازش میدن ولی اینی نمیشه که هست. علوم اجتماعی باید یک چیز دیگه ای باشه جدا از تعریفای روتین. چند وقته به یمن انتخابات و حوادث بعد از اون تازه دارم می فهمم که علوم اجتماعی نصفش زیر زمین بوده.
اول از همه هابرماس و جان کین جاسوس از کار دراومدن. بعد حجاریان که برای خودش تاملات تنهایی کرد معلوم شد وضع جامعه شناسی ایران هم خرابه! توی دانشکده یک و نیم وجبی خودمون هم که نگاه میکنم می بینم پونزده شونزده نفر همون اول احضار شدن دادگاه به خاطر اغتشاش، ده دوازده نفر حالا احضار شدن لابد به خاطر به خاطر اینکه اغتشاشگر کم آوردن، پنج شش نفر توی این مدت رفتن زندون، یکی را همین دیروز گرفتن! یه عده پرونده کمیته انضباطی براشون درست شده، ممنوع الورود به دانشگاه و خوابگاه هم زیاد داریم و...
فکر کنم باید تعریف علوم اجتماعی را عوض کرد. علمای جهانیش که جاسوسند، دانشجوهاش اغتشاشگر، استاداش هم چه میدونم لابد عامل صهیونیسم و فراماسونری!
داستان یک نفر را اینجا نوشته اند. یک نفر بیگناه که تصادفی دستگیر شده و حالا مدتهاست توی زندان است و احتمالا دارند سعی می کنند توی سناریوشان نقشی به او بدهند.
این یک نفر ذهنم را بدجوری مشغول کرده. دانشجوی دانشگاه تهران است یعنی همان دانشگاهی که من دارم توی آن بدون دردسر تحصیل میکنم و البته خیلی بدشانستر از من است. او را اتفاقی گرفتند و بردند ولی من را یک بار اتفاقی گرفتند و می خواستند ببرند که خوش شانس بودم و...
فکر می کنم به اینکه اگر این همه مدت توی زندان ماندن اینچنین افرادی حتی یک ذره هم به خاطر این باشد که کسی این بیرون، توی دانشگاه اسمی نمی برد و اعتراضی نمی کند آیا ما گناهکار نیستیم؟!
فردا احمدی نژاد میزبان تعدادی از اساتید است به صرف شام.
با خودم فکر می کنم که آیا ممکن است کسی از اساتید در این مجلس شام، زینبی کند و از زبان مردم عادی و دانشجویان که نه، لااقل در دفاع از نهاد دانشگاه و آزادی همکاران خودشان سخنی بگوید!!!